آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

310. خائه

چند وقت بود هر خانومی رو میدیدی میگفتی ماما! از روزی که رفتیم خونه ی خاله نسیمه و بهش گیر داده بودی میگفتی خاخاخا :)) خاله یاد گرفتی :* حالا با جدیت همه ی خانوما خائه شدن :* یه سری حروف انگلیسی رو میخونی علاوه بر اعداد ... o و p و a و خیلی چیزای دیگه :* عزیزی مادر <3 آهان راستی دوچرخه سواری یاد گرفتی !!! میشینی رو دوچرخه با یه پا پدال رو میدی پایین بعد با اون یکی پا میکشیش بالا و حرکت میکنی :* البته خوب الان این کار رو میتونی بکنی و دیگه فرمون رو نمیتونی ثابت نگه داری و میری تو در و دیوار :)) ولی همیشنم کلی خوبه :* امروز تو ماشین گفتی "ابس" که یعنی اسب :* سیب هم میگی :*  دیگه یادم نمیااااد :))
28 فروردين 1393

309. این روزها

شنبه با یه سری دوستای گلمون رفتیم پارک بانوان و عجیب چسبیدددد ... خاله هانی و فینگیل ... خاله تهمین ... خاله انوشه و سهراب خوشگله ... خاله نسیما و محیا ی عروسک و در آخر خاله زهرا و ریحانه ی خوشگل که من بیدار شده ش رو ندیدم :)  ساعت حدودای 3 بابا مرتضی اومد دنبالمون و رفتیم انقلاب و سری چاپ شده تا الان ! شاهنامه ی کودکان رو برا دخترک گرفتیم ... مبارکت باشه مامانی :* 200 تومن کتاب ؟ باورم نمیشهههه خخخخ شب هم دایی افشین اینا و مامانی اینا شام اومدن پیشمون ... یعنی داغون بودماااا  آهان هنوز تو ماشین آهنگهای هنگامه یاشار رو گوش میدی ... از یه آهنگشون میترسی !!! آهنگ قطارشون !!! انقدر بانمک تا به اون میرسه جیغ میزنی و گریه میکن...
26 فروردين 1393

307. شیراز

آقو رفتیم شیراز ... با مرضی اینا قرار گذاشتیم و جمعه صبح زود راه افتادیم ... زیاد اذیت نکردی ... چون تو جاده از رانندگی بقیه میترسم باید تو صندلی میبودی حتما ... برای اینکه حوصله ت سرنره با جدیت بازی میکردی :)) خیلی بانمک با ژست نشسته بودی و بازی میکردی و من خیالم راحت بود ... البته دستات رو از تو کمربند دراوردی ولی همون کمربند هم کفایت میکرد برام ...  1 هفته اونجا بودیم و بد نگذشت ... با کیانا و سارینا اتیش سوزوندی :* مرضی به تو میگفت امیتیس عزیزم بعد سارینا بهش برخورد که چرا به همه میگی عزیزم به من نمیگی :)) قهر کرده بود رو تاب نشسته بود من پیشش نشسته بودم میگفت : آرام جون برم میخوام تنها باشم خخخخخ اونم با اون حالت بانمک حرف زدنش :...
19 فروردين 1393

306.شمال

شنبه صبح اومدیم شمال ... جمعه شب منیژه زنگ زد گفت میاین؟ ما قرار بود یکشنبه با مامان اینا بیایم ولی جمع کردیم و اومدیم ... بارون بود و سرد ... شب رفتیم بابلسر ... فردا صبحش مامان اینا اومدن و ما جمع کردیم اومدیم رویان ... جامون کوچیکه ولی خوب بد نیست ... در عوض محوطه ی توپی داره و دریا هم تو محوطه س :) امیتیس که کلیییی حال کرده :* هوا هم خوب شد ... امروز افشین اینا برگشتن ولی ما هنوز هستیم . امروز سر ناهار امیتیس میگه ماما گیدی به به! بچه م لهجه مازنی گرفته :)) انیتا رو پای مامان خوابیده بود رفته به زوووور بلندش کرده و میگه شییییر :)) بعدم داد میزنه سی سی ! که کلی فکر کردیم فهمیدیم پستونکو میگه :*   ...
5 فروردين 1393

305.سال نو مبارک

عروسکم سال نو مبارکت باشه :* ساعت 8:27 دقیقه ی شب سال تحویل شد ... از ظهر بیرون بودیم ... اول رفتیم سعدی سراغ خریدن سرویس برا دستشویی که تو جامسواکیشو شکستی :)) ولی جای پارک نیافتیم! بعد رفتیم گمرک و برات بعنوان عیدی دوچرخه خریدیم که کلی هم شاد شدی و وقتی میخواستیم بذاریمش عقب ماشین خیلی بانمک گریه میکردی و با ناله میگفتی بابا :( وسط راه هم میرفتی عقب سوارش میشدی :)) بعد از کلی تو ترافیک موندن اخر سر رفتیم بنی هاشم و سرویس هم خریدیم! بعد از سال تحویل رفتیم خونه ی بابایی اینا و دایی افشین اینا هم بودن و کلی با آنیتا آتیش سوزوندی :*  ...
29 اسفند 1392
1